| شعري زيبا از اديب الممالک فراهاني (شاعر دوران قاجاريه و از نوادگان قائم مقام فراهاني)
ولادت: 1277 هجري قمري، درگذشت: 1296 هجري خورشيدي
شتـــربــانـا
برخيـز شتــربــانـا بربنـد کجــاوه کز شرق عيان گشت همي رايت کاوه از شاخ شجر برخاست آواي چکاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه بـگذر بشتاب انــدر از رود سماوه در ديده من بنگر درياچه ساوه وز سينه من آتشکده فارس نمودار
مـائيم کـه از پـادشهــان باج گـرفـتيم زان پس که از ايشان کمرو تاج گرفتيم ديهيم و سرير از گهــر و عــاج گرفتيم اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم و ز پيکرشان ديـبه و ديباج گرفتيم مائيم که از دريا امواج گرفتيم و انديشه نکرديم ز طوفان وز تيار
در چين و ختن ولوله از هیـبـت مـا بـود در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود در اندلس و روم عيان قدرت مــا بــــود غرناطه و اشبيليه در طاعت مابود جاري به زمين و فلک و ثابت و سيار
خاک عرب از شـرق به اقــصي گذرانديم وز ناحيه ي غرب به افريقيه رانديم دريـــاي شمـــالي را بــر شـرق نشـانديم وز بحر جنوبي به فلک گرد فشانديم هند از کف هندو، ختن از ترک ستـانديم مائيم که از خاک بر افلاک رسانديم نام هنر و رسم کرم را به
امروز گرفتار غـم و محنــت و رنجيــم در داوافره باخته اندر شش و پنجيم با ناله و افسوس در ايـن ديـر سپــنجيـم چون زلف عروسان همه در چين و شکنجيم هم سوخته کاشانه و هم بـاخته گنجيم مائيم که در سوگ و طرب قافيه سنجيم جغديم به ويرانه هزاريم به گلزار
ماهت به محاق اندر وشاهت به غري شد و ز باغ تو ريحان و سپرغم سپري شد اندوه ز سفــر آمد و شــادي سفـــري شد ديوانه به ديوان تو گستاخ و جري شد وآن اهريمن شوم به خرگاه سپري شد پــيراهن نسرين تن گلبرگ تري شد آلوده به خون دل و چاک ز ستم خار
مــرغان بساتين را منقــار بريدنـد اوراق رياحين را طومار دريدند گاوان کلمــخوار به گلــزار چـريدند گرگان ز پي يوسف بسيار دويدند تا عاقبت او را سوي بـازار کشيدند ياران بفروختندش و اغيار خريدند آوخ ز فروشنده دريغا ز خريدار
افسوس که اين مزرعه را آب گرفته دهقان مصيبت زده را خواب گرفته خــون دل ما رنــگ مي نــاب گرفته وز سوزش تب پيکرمان تاب گرفته رخســار هنـــر گونه مهتاب گرفته چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته ثروت شده بي مايه و صحت شده بيمار
ابــري شــده بــالا و گرفته است فضا را و ز دود و شرر تيره نموه است هوا را آتــش زده سکــّـان زمـــيـن را و سمـا را سوزانده به چرخ اختر و در خاک گياه را اي واسطه رحمـت حق بحر خــدارا زين خاک بگردان ره طوفان بلا را بشکاف به هم سينه اين ابر شرر بار
|